داستان بازی The Last Of Us Remastered

28 اسفند 1393
tlou.r

سلام و درود من به همه شما دوستان بازی تکی.از امروز به درخواست مدیران عزیز شروع به فعالیت در قسمت مقاله که به تازگی راه اندازی شده کردم. امیدوارم بتونم به همه شما عزیزان بهترین راهنمایی رو در خرید بازی ها بکنم.

خب دوستانی که در فروم سایت فعالیت دارن با من آشنایی دارن اما باید این نکته رو ذکر کنم که نقد بازی های بیشتری روی فروم قرار داده میشود و فقط نقد های جدید در سایت اصلی قرار میگیره.

همین امروز بازی The Last Of Us Remastered (که به اختصار TLOUR) تموم کردم و DLC مخصوص بازی که اخیرا در نمایشگاه SXSW جایزه بهترین بخش اضافه شده رو هم دریافت کرد و منم این خبر رو روی سایت قرار دادم رو تموم کردم.داستان بازی در سبک آخرالزمانی هستش.
بدون شک به همه شما دوستان اعلام میکنم:
“این بهترین بازی تاریخ صنعت بازی های کامپیوتریه….”
شاید خیلی از شما موافق یا مخالف گفته من باشین ولی به جرات میتونم بگم هیچ بازی تا به حال با این قدرت و عظمت ساخته نشده.
یه پیش نمایش از بازی و استدیوی ناتی داگ بریم تا ببینیم چی میشه:
خب خیلی از شما استدیوی ناتی داگ رو میشناسینکه تجربه ی بسیار خوبی در خلق شاهکار های مختلف داره:از بازی کراش در کنسول PS1 بگیر تا سه گانه آنچارتد که اخیرا نسخه چهارمشم تایید و در حاله ساخته…پس اگر استدیوی ناتی داگ رو بهترین استودیوی سونی و یکی از بهترینا در جهان معرفی کنیم کاملا به حق عمل کردیم….بازی TLOUR در دو نوبت و برای دو کنسول نسل هفتمی و هشتمی شرکت سونی تهیه و منتشر شده که با نظر مثبت بازیباز ها و منتقدان روبه رو شد و از خیلی از وبسشایت های معتبر در این زمینه نمره کامل 10 یا 100 رو تصاحب کرد…
خب بریم سر اصل مطلب

اخطار: کسانی که نمیخوان داستان بازی رو متوجه بشن و بعدا خودشون بازی رو تجربه کنن ادامه ی مطلب رو نخونن!

 

نام : The Last Of Us Remastered

سازنده : Naughty Dog

ناشر : Sony Computer Entertainment

تاریخ انتشار : 29 July سال 2014

سبک : Survival Horror , Action-Adventure

پلتفرم: PS4

tlou

نیمه شبه جوئل از صدای تلویزیون بیدار میشه…دخترش سارا برای تولد پدر ساعتی رو تهیه کرده ولی ساعت کار نمیکنه…ساعت از نیمه شب گذشته و روی کاناپه هر دو خوابشون برده…پدر با احساسی وصف نشدنی دختر رو در آغوش میگیره و به رخت خواب میبره…نزدیکای صبح سارا از صدای زنگ تلفن بیدار میشه و تلفن رو برمیداره.”عمو تامی…تویی…عمو صدام رو میشنوی؟”با چهره ای خواب آلود به دنبال پدر میگرده…صدای تلفن همراه جوئل از طبقه پایین شنیده میشه…سارا به دنبال صدا میره…”پدر…پدر.یعنی کجاست این موقع شب؟”تلفن همراه رو جواب میده و شماره عمو خودش رو میبینه…”عمو؟”
“8 میسکال:کجایی؟
من دارم میام.
بهم زنگ بزن”
صدا آژیر آمبولانس و پلیس کل محله رو برداشته.ناگهان سروکله جوئل از حیاط پشتی پیدا میشه….
موجودی عجیب خودش رو به پنجره میکوبونه…شیشه رو میشکنه و به داخل خونه میاد.
“جانی این کار نکن؟نمیخوام بهت شلیک کنم!!!اخطار میکنم”همسایه به جوئل حمله ور میشه و او به اجبار جانی رو میکشه.اولین قتل جوئل….
ناگهان برادر جوئل(تامی)از راه میرسه و با ماشین وی از شهر فرار میکنن…در خارج شهر در طی تصادفی به پایین دره پرت شده.مامور امنیتی جلوی راه آنها رو میگیره و از افسر مافوق میپررسه:”شلیک کنم؟”
“بله”
“ولی یه بچه همراشونه؟”
شلیک کن”
جوئل به مامور التماس میکنه ولی مامور امنیتی به طرف آنها شلیک میکند.آنها از دره بار دیگر سقوط میکنند.
مامور به پایین دره میاد و در حالی که تفنگ رو به طرف جوئل نشونه گرفته….ناگهان بنگ….تامی به مامور شلیک میکنه
تامی”اوه خدای من….”سارا تیر خورده و به زمین افتاده.
جوئل:”تو نمیمیری فقط ساکت باش هیچی نگو.”سارا در دستان پدرش جون میده و میمره
(عامل بیماری قارچی ست که با هاگ پاشی به بدن و مغز نفوذ کرده و بعد از 24 ساعت کنترل مغز انان رو به دست میگیره)
20 سال بعد…….
جوئل مست از خواب بیدار میشه…زنی به نام Tess به طرف او میاد و دستش رو میگره و بلندش میکنه…”ماموریتی داریم”
به طرف محل ماموریت با هم حرکت میکنند و در راه گفت و گوی آنها رو شاهد هستیم.ماموریت بازگشت سلاح های دزدیده شده میباشد.
فردی که سلاح ها رو دزدیده رابرت نام داره و بعد از اینکه توسط جوئل شکنجه شد اعتراف کرد که سلاح ها رو به گروه فایرفلای فروخته.
در همین هنگام عضوی از گروه فایر فلای(مارلین) ظاهر میشه و به اونا میگه که در عوض برگردودن سلاح ها در خواستی داره:دختر رو به محل کمپ فایر فلای در ساختمون مرکزی برسونین.با قبول ماموریت همراه دختر(الی)و همکار خود به سمت محل کمپ حرکت میکنید…دختر تنها 14 سال داره و حتی بعد از شیوع ویروس به دنیا اومده.بدن وی در مقابل ویروس مقاومت نشون داده و تنها امید بشر به ساختن واکسن میباشد(که این موضوع توسط جوئل و تس در میانه راه ساختمون مرکزی کشف میشه.)
راه رو ادامه میدن…در میانه راه افرادی که در خدمت ارتش و برای حذف ثبات منطقه در اونجا هستند به اونا حمله ور شده و تس هم که توسط زامبی ها زخمی شده برای حفظ جان دختر جان خودش رو در خطر میندازه و جلوی مامورین مقاومت میکنه و کشته میشه.
حالا دیگه فقط جوئل و الی باقی ماندند و باید به راه خود ادامه بدن.
بعد از مدت ها پیاده روی جوئل و الی به محل کمپ فایرفلای میرسند…”هیچکی اینجا نیست؟هیچکی؟”کمپ مدتی پیش تخلیه شده بود.نواری رو پیدا میکنن که حاکی از اینه که کمپ به محل جدیدی در شهری دیگه منتقل شده…در همین زمان فردی رو در ساختمان روبه رو مبینن…
“یعنی عضو فایرفلایه؟”
“بخواب زمین!”
تیر شلیک میشه…”خوبی؟”
“آره ولی چه مرگشونه؟”
با درگیری بسیار تا طبقه اول میرسند اونجا جوئل با یکی از اون سربازا مبارزه تن به تن میکنه و از بالا روی یه میله فلزی سقوط میکنه.الی همه بازمانده رو میکشه و به بالای سر جوئل میاد.
“زنده ای؟خواهش میکنم نمیر؟بهم بگو باید چیکار کنم؟دستت رو بنداز دور گردن من باید از اینجا بریم.”
سوار اسب میشن از مهلکه فرار میکنن.
(از اینجا داستان دی ال سی شروع میشه)
به منطقه ای پاساژ مانند میرسند.کنترل الی با شماست.جوئل زخمی ه و باید بهش کمک کنید…
الی به اسب میگه”مراقب جوئل باش.”
“جوئل.زنده بمون.توی یه چشم به هم زدن برمیگردم.”
به دنبال جعبه کمک های اولیه الی کل پاساژ رو زیرورو میکنه و در نهایت توی یه هلکوپتر نظامی اونو پیدا میکنه.
این قمست داستانی حال در این دی ال سی بود ولی قسمت اصلی مربوط به گذشته ست که الی با دوست خود اونو تجربه میکنه.
برگردیم به قسمت اصلی بازی:
جوئل کم کم در حال بهبوده ولی هنوز توانای راه رفتی نداره.
آتیش روشن کرده.هوا سرده….الی تنها به دنبال شکار یه گوزنه. بالاخره موفق میشه اونو شکار کنه.سروکله دوتا مزاحم پیدا میشه…
“ما به اون گوشت نیاز داریم!”
“اگه دستتون بهش بخوره یه گلوله بین چشماتون میبینین.”
“میتونیم با هم معامله کینم؟اسلحه؟دارو؟هر چی که بخوای؟”
“آنتی بیوتیک دارین؟”
ناگهان زامبی ها حمله میکنن و همراه اون مرد توسط زامبی ها کشته میشه.آنها از دست زامبی ها فرار کرده و از هم جدا میشن ولی اون مرد که هنوز دنبال الی ه بعد از درگیری ه شدیدی که الی با آنها داشت اونو اسیر بیهوش میکنن.الی چشم هاش رو در زندان باز میکنه.فردی در حال قطعه قطعه کردن بدن انسانی هستش.مرده میرسه و به الی در رابطه با اینکه همه به دنبال بقا هستن توضیحاتی میده و بهش ظرف غذایی میده و قول میده که گوشت گوزنه.او با اشتها شروع به خوردن میکنه اما وقتی که از هدف اصلی او که آزار و اذیتش هست پی میبره سینی رو به سمتش پرت میکنه.او که قصد آرام کردن الی رو داره ازش اسمش رو میپرسه و دستش رو به طرفش دراز میکنه.الی هم دستش رو میگیره و انگشتش رو میشکنه
مرد دست الی رو گرفته و سر اونو به در زندان میزنه.الی زخمی میشه
مرد:”حالا بهشون چی بگم؟”
الی با دستش خون دماغش رو پاک میکنه ومیگه:
“الی.بهشون بگو بچه ای که انگشت لعنتی رو شکوند اسمش الی ه”
“Ellie.Tell them the kids name who broke my fucking finger is Ellie”
یک روز بعد
مردی که در حال قصابی جنازه بود به الی لگدی میزنه و اونو از خواب بیدار میکنه.
دو نفری دستشو میگیرن و روی میز میخوابونن.یکیشون ساطور به دسته.میخوان الی رو بکشن.
“من مسموم شدم”
“چی؟دورغ میگه”
“آستین دستم رو بزن بالا و ببین.”
“اون مسموم شده.”
“ولی زخمش قدیمیه….”
“به نظر من که خیلی هم جدیده…”
ناگهان الی ساطور رو به یکی از افراد دشمن(همون فردی که داشت بدن رو قطعه قطعه میکرد)میزنه
الی به سختی از زندان فرار میکنه.جوئل از خواب بیدار میشه با سردرگمی دنبال الی میگرده.
“الی؟کجایی؟یعنی کجا میتونه رفته باشه توی این سرما.”
به سختی مسیر رو پیدا میکنه و به گروهی میرسه که از همون افراد راهزنند.با شکنجه اونا به محل نگهداری الی پی میبره.(به کسایی که ناراحتی قلبی دارن پیشنهاد نمیکنم این صحنه رو ببینن!!!!)
الی به سختی خودش رو به رستوران اون ناحیه میرسونه.به در خروج نزدیک میشه ناگهان مرد با ضربه ای اونو نقش زمین میکنه.
“میدونم که بدنت مقاومه.تا حالا هیچ کس اینقدر دووم نیاورده!”
با درگیری این دو وقتی الی به زمین میفته او قصد به تجاوز بهش میکنه و الی چاقویی رو پیدا میکنه و یه ضربه بهش میزنه.یه ضربه دیگه و یه دونه دیگه.به طرز دیوانه واری شروع به قطعه قطعه کردن اون میکنه.سروکله جوئل پیدا میشه و الی رو ازش جدا میکنه.
الی هق هق کنان:”جوئل اون میخواست…میخواست…”
جوئل:”من اینجام عزیزم…تموم شد.تموم شد.
به راه ادامه میدن به سمت کمپ فایر فلای حرکت میکنن.
در راه به بالای ساختمونی میرن.
الی:”شوخی میکنی؟دیدیش جوئل؟”
الی شروع به دویدن میکنه و جوئل هم به دنبالش.به بالای ساختمون میرسن.یه زرافه…لحظه ای به تماشای اونا می ایستند.
زرافه ها رو لمس میکنند و اونا که گروهی مهاجرت میکردند از الی دور میشن….
جوئل:”مجبور نیستی این کار رو بکنی؟”
الی:”بعد از این همه کاری که انجام دادم؟نه.بذار تمومش کینم.”
در رو باز میکنن و به طرف کمپ میرن
الی:میتونی بعد از همه اینا بهم یاد بدی….
جوئل:”چی رو؟”
الی:”شنا کردنو.”
در راه مجبور به عبور از یه تونل فاضلاب میشن.در هنگام عبور از موانع جوئل سقوط میکنه و الی هم که شنا بلد نیست برای نجاتش میره.ناگهان هر دو به درون آب میفتن و جوئل برای نجات الی به دنبالش میره…الی که گویا دیگر نفس نمیکشه جوئل شروع یه ماساژ قلبی میکنه.گروهی از سربازان فایرفلای به آنها نزدیک میشن.
“دستات رو بزار روی سرت”
“فکر کنم نفس نمیکشه”
سرباز جوئل بیهوش میکنه.
جوئل وقتی به هوش میاد در اونجا همون زنی(مارلین) رو میبینه که در ابتدا ماموریت رسوندن الی رو بهش داد.ازش میپرسه الی خوبه؟
“بله خوبه پزشکا دارن معاینش میکنن.”
“چه بلایی سرش میاد؟”
“متاسفانه تنها راه ساخت واکسن تکه ای از مغز اونه.!!!!”
“یعنی میمیره؟”
“واقعا متاسفم”
“خب از این همه آدم مسموم مغز رو بگیرین؟”
“فقط مغز اون کاربرد داره”
بعد جوئل رو مجبور به ترک کمپ میکنن.درهمنگام ترک جوئل سرباز رو شکنجه میکنه و به محل الی پی میبره.
به دنبالش میره و بعد از کشتن کلی سرباز اونو از روی تخت بلند میکنه و از کمپ فرار میکنن.در هنگام فرار مارلین جلوی شما رو میگیره.
“نمذارم ببریش”
“یکی دیگه رو پیدا کنید”
“میدونی که کسی دیگه ای نیست!”
جوئل کمی به تفکر فرو میره.
“من از زمانی که به دنیا اومد میشناسمش”
جوئل به زن شلیک میکنه اما هنوز زندست.
“منو نکش!!”
“اگه نکشم بازم دنبالمون میای!”
جوئل یه تیر در سر زن خالی میکنه و الی رو در ماشین میذاره و فرار میکنن.
الی به هوش میاد.
“من کجام؟”
“توی ماشین.از ساخت واکسن پشیمون شدن.”
دوباره میخوابه.
از ماشین پیاده میشن تا ادامه مسیر رو با پای پیاده برن.
الی جلوی جوئل رو میگره.
“بهم قول بده که بهم راست گفتی که از ساخت واکسن منصرف شدن؟”
“قول میدم”
و بازی تموم میشه.

تبلیغات
مطالب مرتبط